تبليغاتX
بهش نگین که من چقدر دوسش دارم
بهش نگین که من چقدر دوسش دارم
 صفحه اصلی  تماس با ما  آرشیو   اضافه به علاقه منديها
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق.....
وابستگی
|+| نوشته شده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 ساعت 7:35 بعد از ظهر توسط پدرام |
 
|+| نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386 ساعت 0:57 قبل از ظهر توسط پدرام |

جلسه محاكمه عشق بود

 و عقل قاضی ، و عشق محكوم ....

 به دلیل تبعيد به دورترين نقطه مغز يعنی فراموشی ، قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه اعضا با او مخالف بودند قلب شروع كرد به طرفداری از عشق ، آهای چشم مگر تو نبودی كه هر روز آرزوی دیدن چهره زیبایش را داشتی ، ای گوش مگر تو نبودس كه در آرزوی شنيدن صدايش بودی وشما پاها كه هميشه رفتن به سويش بوديد حالا چرا اينچنين با او مخالفيد ؟
همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند ، تنها عقل و قلب در جلسه ماندند عقل گفت: ديدی قلب همه از عشق بی زارند ، ولی متحيرم با وجودی كه عشق بيشتر از همه تورا آزرده چرا هنوز از او حمايت ميكنی !؟ قلب ناليد و گفت: من با وجود عشق ديگر نخواهم بود و تنها تكه گوشتی هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند و

 

فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعی باشم

 

|+| نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 ساعت 12:44 بعد از ظهر توسط پدرام |

تنها متولد شدم ‌‌٬تنها زندگی میکنم

وتنها خواهم مرد

 
عشق

 

عشق يعني حسرت شبهاي گرم عشق يعني ياد يک روياي نرم

عشق يعني يک بيابان خاطره عشق يعني چهار ديوار بدون

پنجره عشق يعني گفتني با گوش کر عشق يعني ديدني با چشم

کور عشق يعني تا ابد بي سرنوشت عشق يعني آخر خط بهشت

عشق يعني گم شدن در لحظه‌ها عشق يعني آبي بي انتها عشق

يعني يک سوال بي جواب عشق يعني راه رفتن توي خواب

|+| نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 ساعت 9:7 بعد از ظهر توسط پدرام |

اگر روزگار بی رحم است تو مهربان باش

                                                                  

اگر  آفتاب   بينـوازند   تو  سايـبان  باش

 

حالا   که  تنهايی  مرا   اسير  خود  کرده

                                                              

بيا   برای   من   تو  تنـها   همـزبان   باش

 

ای  آنکه  به  ياد  تو   هميشه   می سوزم

                                                                

ياد من کن که همه شب به ياد تو می سوزم

 

ای اشک آهسته بريز که غم زياد است هنوز 

                                                             

 ای شمع آهسته بسوز که شب دراز است هنوز 

دوستم بدار تا در محراب عشقت سجده کنم

 

 
|+| نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 ساعت 8:49 بعد از ظهر توسط پدرام |
هفت سین
نمی دونم چرا موقع تحویل سال نو دلم می گیره.آره درست سر سفره هفت سین...

با شنیدن دعای تحویل سال نو ..یا مقلب القلوب...یه جورائی منقلب میشم اشک تو چشام جمع میشه.اون موقع هستش که واسه همه دعا می کنم...

هفت قلم «سین» بسیار رایج هستند:

  • سبزه: نماد خرمي و نو زيستي
  • سرکه: جايگزين شراب و نماد شادي (ميوه درخت تاک در ايران ميوه شادي خوانده ميشد)
  • سمنو: نماد خير و برکت
  • سیب: نماد مهر و مهرورزي
  • سیر: نگهبان سفره (در اکثر فرهنگ هاي آريائي براي سير نقش محافظت کننده از شر قائل بودند)
  • سماق: نماد مزه زندگي
  • سنجد: نماد حيات و بزر حيات
  • آينه که نماد نور و راستي است
  • ماهي که نماد زندگي نيک بختي است
  • شمع که نماينده آتش است
  • گل که نماد دوستي است
  • کتاب که نماد دانائي است(کتاب خدا-دیوان حافظ)

هرچند که در سفرهٔ هفت سین باید بهرحال هفت جزء که با آوای «سین» آغاز می‌شوند چیده شود، ولی برای زینت و چیدمان دلپذیرتر سفرهٔ هفت سین، تقریباً همهٔ خانواده‌های ایرانی اجزاء دیگری هم در سفره میچینند و در آرایش و رنگامیزی سفره شان نهایت خوش سلیقگی را اعمال می‌کنند.

|+| نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 ساعت 5:45 بعد از ظهر توسط پدرام |
 
 
پرسيد: به خاطر کي زنده هستي؟ با اينکه دوست داشتم باتمام وجود داد بزنم : به خاطر تو بهش گفتم: به خاطرهيچکس :پرسيد پس به خاطر چي زنده هستي؟ با اينکه دلم داد مي کشيد : به خاطر تو با يه بغض غمگين بهش گفتم: به خاطرهيچکس :ازش پرسيدم تو به خاطر چي زنده هستي؟ در حالي که اشک تو چشماش جمع شده بود گفت: به خاطرکسي که به خاطرهيچ زندست
|+| نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 ساعت 0:0 قبل از ظهر توسط پدرام |

 

 

روزگار ما عاشقان

 

|+| نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385 ساعت 6:42 بعد از ظهر توسط پدرام |

 

گـلـه مـيـكـرد زِ مـجـنـون لـيـلـي كـه شـده رابـطـه‌ مـان ايـمـيـلـي
حــيــف ازان رابـطـة انـسـانـي كـه چـنين شـد كـه خـودت ميداني
عـشــق وقـتـي بـشـود دات‌كـامي حـاصلـش نـيـسـت بـجـز نـاكـامـي
نـازنـيـن خـورده مگـر گـرگ تورا؟ برده يا "دات‌كام" و"دات اُرگ" تورا؟
بــهــرت ايـمـيـل زدم پـيشـترك جـاي "سابجكت" نـوشـتم بـه درك
بـه درك گـر دل مـن غمگين است بـه درك گـر غم مـن سنگين است
بـه درك رابـطـه گر خورده تَـرَك قـطـع آنـهم بـه جـهـنـم، بـه درك!
آنـقـدر دلـخـور ازيـن ايـمـيـلـم كـه بـه ايـن رابـطـه هـم بـي ‌مـيـلم
مـرگ لـيـلي، نِت و مِت را ول كن هـمـه را جاي "اوكِي" ، "كنسِل" كن
OFF
كـن كـامـپـيـوتـر را جـانـم يـار مـن بـاش و بـبـيـن مـن ON ام
اگـرت حـرفـي و پـيـغـامـي هسـت روي كـاغـذ بـنـويـس بــا دسـت
نــامـه يـك حـالـت ديـگـر دارد خـــط ِ تـو لـطـف ِ مـكـرر دارد
خسته ازFont و زِFormat شده‌ام دلـخـور از گـردالـيِ @ شــده‌ام
كرد "ريـپـلاي" بـه لـيـلـي مـجـنـون كه دلم هست ازين "سابجكت"خون
بـاشـه فـردا تـلـفـن خـواهـم كـرد هرچه گفتي كـه بكن خـواهم كـرد
زودتـر پـيـش تـو خـواهـم آمـد هي مـرتـب بـه تـو سر خـواهـم زد
راسـت گـفتـي تـو عـزيـزم لـيـلـي ديــگر از مــن نــرسـد ايـمـيـلي
نـامـه ‌اي پـسـت نـمـودم بـهـرت بـه امـيـدي كـه سـرآيـد قـهـرت

|+| نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385 ساعت 6:36 بعد از ظهر توسط پدرام |

من راز نگاهت را      ازآينه پرسيدم

چشمان نجيبت را         ازدور پرستيدم

باران شدم و چون اشك      برعشق تو باريدم

من شمع وجودم را        به مهر تو بخشيدم

|+| نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385 ساعت 6:30 بعد از ظهر توسط پدرام |
آنکه در تنها ترين تنهايیم تنهايم گذاشت؛
کاش در تنها ترين تنهايیش تنها کسِ تنهايیش
تنهايش نگذارد...

      

|+| نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385 ساعت 3:46 بعد از ظهر توسط پدرام |
سردفترعالم :معناي عشق است

سر بيت قصه جواني عشقست

اي انكه خبرنداري از عالم عشق

اين نكته بدان كه زندگاني عشقست

|+| نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385 ساعت 3:44 بعد از ظهر توسط پدرام |
parand

|+| نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1385 ساعت 3:13 بعد از ظهر توسط پدرام |
 

 

|+| نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1385 ساعت 3:8 بعد از ظهر توسط پدرام |

توقع نداشته باش
آب بریزم پشت سرت
بگم بـــــرو ، سفر به خیر!
من می مونم در به درت
دعا می كنم واسه سفرت!


توقع نداشته باش
باز برات گریه كنم
كاغذا رو سیاه كنم
تنهاییمو بونه كنم!


توقع نداشته باش
لحظه ی اومدنت
گل پونه ها رو رنگ كنم
اقاقیا رو فرش كنم
آفتابگردونا رو جمع كنم!


توقع نداشته باش
دروغاتو باور كنم
سكـــوت كنم
نیگات كنم!!
اون وقت همش دعا كنم
خدا،خدا،خدا كنم
اسم تو رو صدا كنم!

برو عزیز!
خاطره هامونو خاك گرفت
چشمامونو آب گرفت!


دلی كه نباید می شكست
از دستت اُفتاد و شكست!
روزی كه نباید می رسید
بـــــی رحمانه از راه رسید!
تو برو سوی خودت
منم میرم سوی خودم
نخواه كه صدات كنم
بگم نــــــرو ، پیشم بمون!
بگم بمون ، خاطـــــرمون!!


نخواه كه گریه كنم
دلتنگیمو بونه كنم!

برو عزیز!
روزی كه نباید می رسید
بــــــی رحمانه از راه رسید!
دلی كه نباید می شكست
از دستت اُفتاد و شكست!!!

 

|+| نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1385 ساعت 2:54 بعد از ظهر توسط پدرام |
مطالب پیشین
  1. وابستگی
  2. هفت سین